|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |
همیشه وقتی با هم بازی می کردیم ، دوست نداشتی قایم باشک بازی کنیم .
هرگز هم دلیلش رو بهم نمی گفتی . تا اینکه خودت رفتی تو بازی قایم باشک .
حالا می فهمم چرا این بازی رو دوست نداشتی !! چون می ترسیدی من برم و دیگه نتونی
پیدام کنی .
همون طوری که حالا تو رفتی و من دیگه نمی تونم پیدات کنم ... !

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
زرد در اسارت قناری ها سبز در ماتم مرگ برگ آبی از انزوای آسمان بنفش در عزای گل یاس و همه و همه در سوگ بچه های یـــتیم در ضیافـــت گرسنگان در رخت بر بســــتن شرافــــت و انسانیــــت به سوگ نشســته اند مداد های رنگی من همه در همهمه دردهای من و تو دردهای ما رنگ سیاه بر سر کرده اند مرا ببخش اگر قلب من از این همه سیاهی سیاه شده و سیاه زمزمه می کند که از کوزه همان برون تراود که دروســـــــت و من همواره رنگی شدن ها را انـــــــــــتظار میکشم
.
.
.
مداد قرمز در سوگ گل سرخ
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگر دروغ رنگ داشــــت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبســـت و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود اگر عشق، ارتفاع داشــــت من زمين را در زير پای خود داشــــتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفـــــــتی اگر شکســـتن قلب و غرور صدا داشـــت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند گر براســــتی خواســـتن توانســـتن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميـــتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشـــت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکســـته ترين بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفـــتند و ما کلام دوستــــت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جســـتجو نميکرديم اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،همه وسعـــت دنيا يک خانه ميشد و تمام محــتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشـــت هيچ ناکجايی پنهان نميشد اگر ساعـــتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفـــتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيســـت و چهار زندان حبس نميکرديم اگر خواب حقيقـــت داشــــت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشـــتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرســـتيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشـــترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،اگر همه ثروت داشـــتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشـــترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريســـتيم و می خنديديم !؟ کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم ؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم ؟ آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشــــتند من با دســـتانی که زخم خورده توســـت گیسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشـــتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهـــتابی به سلامـــتی دشمنانمان می نوشيديم اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن مرا آنگاه نميدانم
براســـتی خداوند کداميک را ميپذيرفـــــت !؟
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 18:20 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... مثـل تـو تنهـاست، بخند... شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... خــدا آخــر دنيـاست، بخند... 
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا،
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست,
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:39 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
جایی من و تو تنهای تنها دور از چشم همه ی آشنایان دور از دغدغه،... کلاغ پر بازی کنیم!!! نشد...نشد حالا من..بدون تو..روبه روی آینه می ایستم و با بغض می گویم: زنبور گزنده ی این همه تنهایی پر کلاغ سق سیاه این همه غصه پر ولی ... عزیزم این بازی هم بی تو صفا ندارد... دوستت دارم... 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

دنیای من آتش مزن بر جان من
ای جان من نابود مکن رویای من
رویای من از بین مبر فردای من
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
در این سال نو دل شما به لطافــــــــــت گلهای بهاری و افق پیشرفتـــــــــــان به سپیدی سپیده دمان نزدیک شدن ظاهری خورشید به نقطه
و ســــــــــتارگان آسمان زندگیـــــــــــتان همچون شباهنگ درخشنده باد
اعتدال بهاری نوید بخش شروع بهاری دیگر است
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری

می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی





اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم

اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم



+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
این بار تصمیم گرفتم یکی از نوشته های دفتر خاطراتم رو براتون بنویسم.دفتری که همیشه آخرین پناه تنهایی هام بوده.بعد مامان هیچ وقت تنهام نذاشته.بهترین دوستی که هرگز و تحت هیچ شرایطی حرفهای دل خسته دختری تنها رو فاش نمی کنه.تعریف بسه،فکر کنم همه بدونن چه جور دفتری هستش![]()
عزیزم،مامان گلم ،مهربانم :
همه با دیدن و خوندن این دفتر ازم می خوان کمتر از غم بنویسم.ازامید و عشق و محبت و صمیمیت و دید مثبت به زندگی بنویسم.اما از کدوم امید ؟ امیدی که نبود تو باعث سیاهی و تباهیش شد ؟ امیدی که نبود گرمای وجود تو باعث سردیش شده ؟از کدوم محبت بنویسم ؟ کدوم عشق؟محبت رو در وجود پر مهر تو دیدم و شناختم . عشق رو از نگاه عاشق تو اموختم. صمیمیت رو در حضور پرنور تو در جمع خانواده دیدم.
حالا از کدوم محبت و عشق و صمیمیت بنویسم ؟؟؟؟؟از محبتی که دیگه وجود نداره؟محبتی که ریشه اش تو قلبم خشک شد؟از عشق بنویسم ؟عشقی که جلوی چشمام در میان خاک شد ؟عشقی که دیواره قلبم رو شکست؟ عشقی که رفت و برق چشمانم را گرفت؟عشقی که تنهایم گذاشت در گرداب سیاه زندگی؟ در میان هزاران هزار عشق دروغین؟دل شکسته من تحمل دوباره شکسته شدن نداشت اما شکست.از عشق بنویسم؟از عاشق بنویسم؟عاشقهای دروغی؟عشقهای پوچ و تو خالی ؟ از صمیمیت؟ کدوم صمیمیت ؟صمیمیت حضور خانواده ام با دلی مرده سر مزار یگانه محبوبمان ؟ صمیمیت جمع وسیعی سیاه پوش با چشم گریان؟از ارزو بنویسم ، از کاخ امالم از قصر ارمانهایم که ستونش فرو ریخته ؟از درخت تنومند ارزوهای دختری جوان بنویسم که با رفتن اب حیاتش خشک شده؟از اسمان بیکران ای کاشهای فرزندی که با نبود خورشیدش تاریک شده ؟
همه ارزو و زیبایی زندگیم او بود که رفت و تنهایم گذاشت.سعی کردم از این حال و احوال دربیام اما میون دنیای پر از سیاهی ما دوباره دلم شکست .دنیا با من سر سازگاری نداره.باید از دنیا برید چون هرچه خواستم نشد .نتیجه ای نداشت جز دل شکسته ای که حالا چیزی جز خورده شیشه نداره.حالا به صدای شکستن دلم اشنا شدم . چرا اینطور شد ؟
چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:21 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو ای عطشان دشت خون که هســــــتی..........که در هر قطره خونم نشســـــــتی ملائک در عزايـــــــت گريه کردند.........................رسولان هم برايــــــت گريه کردندخنده کنان میرود روز جزا در بهشت
آنکه به دنیا کند گریه برای حسین

نه تنها روی دل سوی تو باشد....................خدا هم عاشق روی تو باشد
نه تنها اوليا سرمســــــت جامـــــــت...........خدا هم عشق می ورزد به نامـــــــت
وحوش و جنيان ناله نمودند.........................زمين و آسمان هم گريه کردند
من از هر قطره آبی که نوشم.......................به ياد آن لب عطشان بجوشم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 13:22 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
سعی کن همیشه تنها باشی
زیراتنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک کنی، زیرا آنقدر عظیم است
که تو را و هســـــــــتی تو را نابود می کند
بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد
زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نمیکد
اما...اگر روزی آمد که عاشق شدی
تنها یک نفر را دوست داشته باش
بخواب، بخند و قدم بردار تنها به خاطر او
بگذار عشقی پاک،مقدس و آسمانی داشته باشی...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:45 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چه میهمانان قانعی هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 15:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
فهمیدی من دوستت دارم گربه داری میرقصونی
با این همه ادا میخوای بازم تو قلبم بمونی
بترس از اون روزی که من تحملم تموم میشه
خودت با دستای خودت تیشه نزن به این ریشه
فکر نکنی که تا ابد چشم انتظارت می مونم
ستاره ها فراوونن تو هر شبه آسمونم
خیال نکن برای من تو ماه هفت آسمونی
تو هم یکی مثل همه باید اینو خوب بدونی
تا وقتی یکرنگ نشدی دلم باهات صاف نمیشه
دورنگی هات مال خودت برو برای همیشه
خیال نکن برای من تو ماه هفت آسمونی
تو هم یکی مثل همه باید اینو خوب بدونی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 15:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
با تو بودن خوبست تو چراغی ،من شب که به نور تو کتاب تن تو و کتاب دل خود را که خطوط تن توست خوش خوشک میخوانم تو درختی ،من آب من کنار تو آواز بهاران را میخندم و می خوانم میگریم و میخوانم با تو بودن خوبست
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:33 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
نمی دانم دانه را تو کاشتی یا من؟ زمین اما از من بود. من گریه می کنم ٬ دانه سبز خواهد شد؟ نمی دانم. دانه محتاج اشکهای من است ٬ دانه محتاج پرتو گرم نگاه توست تو اگر بر اشکهای من نتابی ٬ تو اگر دانه کوچکم را گرم نکنی هرگز سبز نخواهد شد. 
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 14:22 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تمام عمر ، يک نفس دويده ام به پاي تو نمي رسم به پاي تو ، نمي رسي به پاي من من اين طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بين ماست من اين طرف به ياد تو ، تو نيمه ي جداي من چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من دوباره من براي تو غزل سروده ام بيا بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 13:47 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:52 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
همیشه غروب دریا برام یه دلتنگی خاص داشته درعین زیبایی وقتی خورشید آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن نسیمی که منو درخودش می پیچه و احساس سرما ئیکه همه وجودم رو میگیره خیلی میایستم یه گوشه ساحل و چشمام رو میبندم و فقط گوش میکنم


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:12 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
امروز با او بودم با عزیزترینم
ولی دلم میسوخت وقتی میدیدم دیگر نمیتوانم با او باشم
از این به بعد بین من و او فاصله ای است
فاصله ای که شاید کمترین آن به اندازه ی یک صندلی باشد
دلم برای هر دوتایمان سوخت
دلم سوخت . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دفتر عشـــق كه بسته شـد ********** ********* ******* ******
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:5 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
فتاده روي موجي سرد و خاموش به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان
به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ
به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز
ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته
ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد
اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ
چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها
دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا
شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس
که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 17:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

تولدم مبارک....تولدم مبارک
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
هنوز رفتنت را باور نکرده ام
غروب نگاهت را به امید طلوعی دوباره در خاطرم گنجانده ام 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:47 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو ، بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم وصل به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خوام که بمونی ، بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها ، یار خوشگلم
بمون با دلم
سفرت به خیر
اگه میری از اینجا ، تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر شکستی ز من بتونی ، دوباره بساز
با دلی شکسته و نا امید ، تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو حروم بشی
برو تا تو بزرگی که میخوام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |